Deep Mind

جهت ورود کلیک فرمایید


استفان كاوي (از سرشناسترين چهره‌هاي علم موفقيت) میگوید :صبح يك روز تعطيل در نيويورك سوار اتوبوس شدم. تقريباً يك سوم اتوبوس پر شده بود. بيشتر مردم آرام نشسته بودند و يا سرشان به چيزي گرم بود و درمجموع فضاي ارامی برقرار بود تا اينكه مرد ميانسالي با بچه‌هايش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضاي اتوبوس تغيير كرد. بچه‌هايش داد و بيداد راه انداختند و مدام به طرف همديگر چيز پرتاب مي‌كردند. يكي از بچه‌ها با صداي بلند گريه مي‌كرد و يكي ديگر روزنامه را از دست اين و آن مي‌كشيد و خلاصه اعصاب همه‌مان توي اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها كه دقيقاً در صندلي جلويي من نشسته بود، اصلاً به روي خودش نمي‌آورد و غرق در افكار خودش بود.

 

بالاخره صبرم لبريز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه: «آقاي محترم! بچه‌هايتان واقعاً دارند همه را آزار مي‌دهند. شما نمي‌خواهيد جلويشان را بگيريد؟»

 

مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقي دارد مي‌افتد، كمي خودش را روي صندلي جابجا كرد و گفت: «بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داريم از بيمارستاني برمي‌گرديم كه همسرم، مادر همين بچه‌ها٬ نيم ساعت پيش در آنجا مرده است. من واقعاً گيجم و نمي‌دانم بايد به اين بچه‌ها چه بگويم. نمي‌دانم كه خودم بايد چه كار كنم و ... و بغضش تركيد و اشكش سرازير شد.»

 

استفان كاوي بلافاصله پس از نقل اين خاطره مي‌پرسد: «صادقانه بگوييد آيا اكنون اين وضعيت را به طور متفاوتي نمي‌بينيد؟ چرا اين طور است؟ آيا دليلي به جز اين دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟»

 

و خودش ادامه مي‌دهد كه: «راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم

واقعاً مرا ببخشيد. نمي‌دانستم. آيا كمكي از دست من ساخته است؟ و...»

 

حقيقت اين است كه به محض تغيير برداشت٬ همه چيز ناگهان عوض مي‌شود. كليد يا راه حل هر مسئله‌اي اين است كه به شيشه‌هاي عينكي كه به چشم داريم بنگريم. شايد هر از گاه لازم باشد كه رنگ آنها را عوض كنيم و در واقع برداشت يا نقش خودمان را تغيير بدهيم تا بتوانيم هر وضعيتي را از ديدگاه تازه‌اي ببينيم و تفسير كنيم. آنچه اهميت دارد خود واقعه نيست بلكه تعبير و تفسير ما از آن است.


Deep Mind

مشخصات

  • منبع: http://deepmind.rzb.ir/post/25
  • کلمات کلیدی: اتوبوس ,واقعاً ,خودش ,تغيير ,بلافاصله ,بچه‌ها ,سوار اتوبوس ,استفان كاوي
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

ما تربیت نشدیم.

تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگ‌ترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرف‌شنو باشیم، صبح‌ها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …

اما ساده‌ترین و ضروری‌ترین مسائل زندگی را به  ما یاد ندادند.

کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …

در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوه‌های نقد را به ما نیاموختند.

داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳می‌گوید: «اگر می‌خواهید بدانید کشوری توسعه می‌یابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانه‌های آن کشور نروید. اینها را به‌راحتی می‌توان خرید یا دزدید یا کپی کرد. می‌توان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیش‌بینی کنید، بروید در دبستان‌ها؛ ببینید آنجا چگونه بچه‌ها را آموزش می‌دهند. مهم نیست چه چیزی آموزش می‌دهند؛ ببینید چگونه آموزش می‌دهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظم‌پذیر، خطر‌پذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت می‌کنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»

از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.

آیا باید در جوانی یا میان‌سالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!

به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی می‌کند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.

هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر می‌رویم و وقتی به خانه برمی‌گردیم، چند خط نمی‌توانیم دربارۀ آنچه دیده‌ایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیده‌ایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.

جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم می‌گفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری می‌کردم تا بچه‌ها قبل از اینکه به نگاه‌های سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»

می‌گفت: «کسی که به کلاس‌های طراحی می‌رود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیق‌تر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت می‌رود تا در طراحی پیشرفت کند.»

اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.

 انسانی که نمی‌‌تواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشی‌های غارنشینان نشان می‌دهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.

بسیارند پدرانی که نمی‌دانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یک‌بار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمی‌دهد.

 عجایب را در آسمان‌ها می‌جوییم، ولی یک‌بار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشده‌ایم.

نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.


Deep Mind

مشخصات

  • منبع: http://deepmind.rzb.ir/post/31
  • کلمات کلیدی: آموزش ,تربیت ,چطور ,طراحی ,کنیم، ,آموزش می‌دهند ,تربیت نشدیم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تا برق قطع نشود قدر داشتن برق را نمی دانیم . تا شوفاژ خراب نشده و آب گرم هست نمی فهمیم دوش گرفتن چه موهبتی می تواند باشد . تا وقتی تنمان سلامت است نمی فهمیم ‌یک دندان خراب ، یک سردرد تخیلی ، یک دیسک کمر ناقابل می‌توانند چه روزگاری از آدم سیاه  بکنند . تا وقتی شب کار‌نباشید نمی فهمید گذاشتن سر روی بالش چقدر رویایی و لذتبخش است . تا وقتی پدر و مادر هستند نمی فهمیم خشم و غیظ و قهرشان هم چقدر دوست داشتنیست . 

برای حس کردن خوشبختی شاید خیلی امکانات‌نیاز نباشد . 

 

 فکر‌کردن به اینکه زندگی هرچند سخت و هرچند کوتاه به تو فرصت بودن داد .

بعد شاید بشود از چیزهای کوچک زندگی ، از چیزهای خیلی کوچک مثل یک لامپ روشن بالای سر ، یک دوش آب گرم ، یک تن سالم ، یک خواب راحت و یک‌خانواده بیشتر لذت برد . 

بله آدمی قدر داشته هایش را تا وقتی که دارد نمی داند و هیچ بعید نیست ما آدم های همیشه ناراضی ، ما خدایگانان نک و ناله ، ما رهروان هیچ وقت نرسیده به سرمنزل مقصود ، وقتی قدر ( زندگی) را بفهمیم که دیگر زنده بودنی در‌کار نیست.


Deep Mind

مشخصات

  • منبع: http://deepmind.rzb.ir/post/26
  • کلمات کلیدی: زندگی ,فهمیم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تا بحال شده كه ازتون بپرسن چاى مى خورى یا قهوه بگین فرقى نمیكنه؟ بپرسن پرتقال دوست دارى یا نارنگى بگین فرقى نمیكنه؟ بپرسن براى شام كجا بریم؟

بگین فرقى نمیكنه؟

هیچ فكر كردین چرا نباید چیزى براتون فرق بكنه یا نكنه؟ وقتى براى خودتون همه چیز بى تفاوت هست و اونقدر اعتماد به نفس ندارین كه نظرتون را محكم ابراز كنین چرا باید براى دنیا و كائنات فرق كنه كه شما اصلا وجود دارین یا وجود ندارین؟ وقتى خودتون نمى دونین چى مى خواهین چرا انتظار دارین كه كائنات بدونه چى به شما بده؟ وقتى نمى دونین چه شغلى را دوست دارین، چه مقدار درآمد ماهانه براى زندگى ایده آل شما لازمه، چه خونه اى چه ماشینى، چه همسرى جواب آرزوهاى شماست، خدا و دنیا و كائنات در مقابل شماى بى تفاوت چه تصمیمى باید بگیرن؟ 

از همین حالا از بى تفاوتى دربیایین  !

خواسته هاتون را لیست كنین !

بهترین هاشو دستچین كنین !

وقتى خودتون هدفتون را مشخص كردین دنیا و كائنات هم از بلاتكلیفى درمیان و متوجه میشن كه در چه زمینه اى باید دست بكار بشن.

از امروز بین پرتقال و نارنگى، بین غذاها، بین رنگها و.. فرق قائل بشین! یعنى سقف اعتماد به نفستون را بالا و بالاتر ببرید و هدف هاى مشخصى براى خودتون تعیین كنین.

فرق میکنه ...

Deep Mind

مشخصات

  • منبع: http://deepmind.rzb.ir/post/29
  • کلمات کلیدی: براى ,خودتون ,كنین ,كائنات ,وقتى ,بپرسن ,بگین فرقى ,فرقى نمیكنه؟ ,وقتى خودتون ,نمیكنه؟ بپرسن ,براى خودتون ,فرقى نمیكنه؟ بپرسن
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

دیوانه ای در شهر بود … میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است! روزی این مرد ژولیده از کنار جمعی میگذشت...  بزرگان جمع به تمسخر به او گفتند: میتوانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ "ﺩﻝ" ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﻫﺮﮐﺪﻭﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟

ژولیده، رباعی زیر را در همون مجلس سرود:

ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ     …     ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ، ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ رفت

ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟     ...     ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ رفت


Deep Mind

مشخصات

  • منبع: http://deepmind.rzb.ir/post/30
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

زندگی شاید یک فیلم باشد...یک فیلم بلند یا کوتاه...فیلمی که زمانش مهم نیست،  کیفیتش مهم است...

از همان روز تولد شروع می کنیم به بازی...بعضی از بازیگر ها از پیش انتخاب شده اند اما بعضی دیگر را خودمان  انتخاب می کنیم... در انتخاب نقش های مهم باید دقت کنیم چون ممکن است داستان فیلم را عوض کنند...فیلم را خراب کنند...

بماند که بعضی ها فقط سیاه لشکرند...بود و نبودشان فرقی ندارد...

نقش اصلی و قهرمان فیلم خود ما هستیم...

بعضی سکانس ها سخت هستند...هزار بار کات می شوند و هزار بار از نو باید آن را بازی کنیم ...

گاهی فیلم زندگیمان خسته کننده و تکراری ست و گاهی پر از اتفاق و هیجان ...

پایان فیلم می تواند تلخ باشد یا شیرین فقط کاش فیلم زندگیمان بی معنی تمام نشود... 

کاش تمام ما انسان ها در زندگیمان فیلمی بسازیم که اسمش ماندگار شود...


Deep Mind

مشخصات

  • منبع: http://deepmind.rzb.ir/post/23
  • کلمات کلیدی: فیلم ,بعضی ,کنیم ,زندگیمان ,فیلم زندگیمان
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می آمد. سه پایه اش را به دوش می کشید. هیچ توجهی به تابلوی « منطقه نظامی - عکاسی ممنوع » نکرد.

هوا سرد بود و سرباز حوصله نداشت از دکل پایین بیاید. مگسک تفنگ را تنظیم کرد و لحظه ای نفس در سینه اش حبس شد. در حال کشیدن ماشه، تلفن برجک زنگ زد و تیرش خطا رفت.

 پشت خط یکی گفت:

ـ جک خواهرت از مینه سوتا آمده بود تو را ببیند. همان که می گفتی عکاس روزنامه است. فرستادمش سر پستت تا غافلگیر شوی!


Deep Mind

مشخصات

  • منبع: http://deepmind.rzb.ir/post/20
  • کلمات کلیدی: عکاس ,سرباز
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

امروز به عشقِ خودم از خواب بیدار شدم به عشقِ خودم ورزش کردم با نهایت عشق خودم برای خودم چای ریختم خودم با خودم چای نوشیدم به عشقِ خودم نشستم سرکار به عشقِ خودم ساعت‌ها کار کردم و نوشتم به عشقِ خودم خرید رفتم به عشقِ خودم برای خودم لباس خریدم و ...

 

آدم باید در درجه‌ی اول به عشقِ خودش زندگی کند اصلاً باید هر روز صبح روی درِ یخچال خودش برای خودش یادداشت بنویسد خودش به خودش بگوید عزیزم بیدار شدی صبحانه بخور فلان غذا برایت ضرر دارد نخور فلان کارت را حتما انجام بده راسِ فلان ساعت قرصت را بخور بخاطرِ فلان اتفاق حرص و جوش نخور و ...

 

ما وقتی تنهاییم فکر می‌کنیم هیچ‌کس نیست اما همیشه وقتِ تنهایی یک‌نفر هست که او را نمی‌بینیم و آن هم کسی نیست جز [ خودمان ]

او ما را همیشه می‌بیند همیشه کنارمان است در بهترین شرایط و بدترین شرایط رفیقِ‌مان است

خودمان گاهی اوقات کنارِ خودمان می‌ایستد و ضربه خوردن‌مان را نگاه می‌کند و دلسوزانه اشک می‌ریزد ولی ما گاهی اوقات خودمان هوای خودمان را نداریم خودمان بدترین ضربه‌ها را به خودمان می‌زنیم بدونِ اینکه حواسِ‌مان باشد

 

خودِمان خودمان را فراموش می‌کنیم خودمان خودمان را در یک اتاق حبس می‌کنیم می‌رویم و مدت‌ها نمی‌آییم

باید هوای خودمان را داشته باشیم گاهی اوقات خودمان را بغل کنیم و دلجویی کنیم خودمان برای خودمان هدیه بخریم خودمان برای خودمان بستنی بخریم خودمان برای خودمان کفش بخریم خودمان با خودمان بنشینیم و فیلم ببینیم.

آدم‌های زیادی در این زندگی می‌آیند و می‌روند ولی آن‌کس که تا آخرین حدِ ممکن می‌ماند خودمان است

نمی‌گویم که دیگران را فراموش کنیم و فقط و فقط برای خودمان زندگی کنیم به قولِ روباه در شازده کوچولو [ یک نفر به تنهایی هیچ‌چیز نمی‌داند ] ولی به خودمان خیانت نکنیم خودمان را ببینیم قبل از اینکه کسی را دوست داشته باشیم خودمان را دوست داشته باشیم 

آدم اگر به عشقِ خودش نتواند زندگی کند به عشقِ دیگران به راحتی و بی‌ارزشیِ هر چه تمام می‌تواند بمیرد


Deep Mind

مشخصات

  • منبع: http://deepmind.rzb.ir/post/27
  • کلمات کلیدی: خودمان ,عشقِ ,خودش ,کنیم ,فلان ,زندگی ,عشقِ خودم ,برای خودمان ,خودمان برای ,بخریم خودمان ,گاهی اوقات ,گاهی اوقات خودمان
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

زیرو رو کردن همه چیز یکی از علایق ما آدمهای ِ مدرن و امروزی شده است ‌.

زیرو رو کردن فایل های شخصی موبایلِ کسی که ادعای ِدوست داشتنش را داریم .

زیرو روکردن کشوی ِ اتاق ِ پسرمان که تازگی بوی ِ سیگار میدهد ،

زیرورو کردن دفتر خاطرات دخترمان که 

چندماهیست حالش عوض شده است .

زیرو روکردن این زیر و رو کردنه آن .

همش دنباله چیزی میگردیم که بهانه کنیم برای تردید برای در شک زندگی کردن .

 

تا به حال شده به جای ِ زیرورو کردن آثار ِ شکِ مان دستهایش را بگیریم به خودمان نزدیکش کنیم .

لحنمان را قاطع و چشمانمان را پر از عشق بدوزیم به هردو چشمش که ترس و نگرانی دَرَش موج میزند .

نگاه کنیمو بگوییم جانم 

برایم مهم است که چرا کمی رفتارت عوض شده .

برایم مهم است اما نه مهم تر از تو .

خیالش را راحت کنیم که کنارش میمانیم، 

خیالش را راحت کنیم که همراه روزهای ِسختش میمانیم 

که نمیرویم 

که دوروزه و نیمه راه نیستیم 

خواستم بگویم یک وقتهایی جای ِ شک های ِ یواشکی دلواپسی هایت را روبه روی ِ دلدارت بایست و داد بزن 

باور کن یک وقتهایی همین که کسی بداند ازته ِ دل مهم است 

همین باعث میشود خیالش تخت تر و دلش قرص تر شود به آینده ای که ادامه دادنش به تنهایی کاریست که از پس ِ امثال ِ ما بر نمی آید 


Deep Mind

مشخصات

  • منبع: http://deepmind.rzb.ir/post/24
  • کلمات کلیدی: زیرو ,کنیم ,خیالش ,راحت کنیم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها